منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 4
بازدید کل : 28516
تعداد مطالب : 101
تعداد نظرات : 4
تعداد آنلاین : 1

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 101
:: کل نظرات : 4

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 4
:: باردید دیروز : 0
:: بازدید هفته : 6
:: بازدید ماه : 4
:: بازدید سال : 907
:: بازدید کلی : 28516
نویسنده : رضا خدری
پنج شنبه 18 مهر 1392


:: موضوعات مرتبط: شهید , عکس شهید , عکس , ,
:: برچسب‌ها: شهید حاج احمد طهماسبی , شهید , انقلاب ,
:: بازدید از این مطلب : 814
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : رضا خدری
چهار شنبه 17 مهر 1392

مصطفی رمضان در کنار عکس پدر شهیدش

                                 سردار مجید رمضان فرمانده ستاد لشگر 27 محمد رسول الله 
                                  که در دی ماه سال 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید

 

 

:: موضوعات مرتبط: شهید , عکس شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , فرزندشهید , لشگر27 محمد رسول الله , کربلای5 , رمضان ,
:: بازدید از این مطلب : 443
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : رضا خدری
چهار شنبه 17 مهر 1392

«سرلشکر شهید سید موسی نامجو» به سال 1317 در بندر انزلی به دنیا آمد. ایشان بعد از اتمام دوره دبیرستان به تحصیل در دانشکده افسری ادامه داد. شهید نامجو در سال 1349 ازدواج کرد و از سال 1350 فعالیت های سیاسی خودش را در ارتش شروع کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اتفاق «شهید محمد منتظری»، «شهید کلاهدوز» و تعداد دیگری از دوستانش اقدام به تاسیس سپاه پاسداران کردند. ایشان در مسئولیت هایی چون عضو هیئت علمی و فرماندهی دانشکده افسری و همچنین در دوره ی ریاست جمهوری شهید رجائی در تاریخ 26/6/1360 به سمت وزیر دفاع منصوب شد. وی سرانجام در شامگاه هفتم مهرماه 1360 در حادثه هواپیمایی C130 به فیض عظیم شهادت رسید.

 


:: موضوعات مرتبط: شهید , عکس شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , شهیدنامجو , c130 , شهید رجایی , سپاه پاسداران , انقلاب اسلامی ,
:: بازدید از این مطلب : 340
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : رضا خدری
سه شنبه 16 مهر 1392

 

عکس نوشت

ناگفته های یک مادر شهید 

 


:: موضوعات مرتبط: شهید , عکس شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , مادرشهید , عکس نوشت ,
:: بازدید از این مطلب : 426
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 24 مهر 1391

دوست دارم شبیه تــــــــــــو شوم 

شبیه کلمه‌ای که خدا دوستش دارد؛
 
شهید
 
و اگر می شود بیشتر دوست دارم کمنام باشم 
دوست ندارم کسی بداند که بودم ... کجایی ام 
دوست دارم همچون زهرا ... باشم ولی نباشم 
باشم ولی کسی نتواند ببیند ... 
دوست دارم ... راستی دیده اید زندگیامان همه اش شده است من 
من ، خونه من ، همسر من و ... می خواهم نباشم تا این منیت ها نباشد 
 خودم می گویم آمین شاید دلت رحم آید و مستجابش کنی 
 
 
آمین یا ربی یا ارحم الراحمین 

 
 


:: موضوعات مرتبط: شهید , عکس شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید ,
:: بازدید از این مطلب : 303
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 3 مهر 1391

 ریاضیش خیلی خوب بود.

 

 شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد  به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

 


:: موضوعات مرتبط: شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , فرمانده , ایران , چمران ,
:: بازدید از این مطلب : 626
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 3 مهر 1391

 خوابی که شهید برونسی را فرمانده کرد

آن روز، هر چه به‌اش گفتیم و گفتند مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند، فایده‌ای نداشت که‌ نداشت. روز بعد ولی، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ صبح زود ‌رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود: چیزی را که دیروز گفتید، قبول می‌کنم.

به گزارش فارس ، یک روز توی منطقه جلسه داشتیم. چند تا از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند. بعد از مقدماتی، یکی‌شان به عبدالحسین گفت: حاجی برات خواب‌هایی دیدیم. عبدالحسین لبخندی زد و آرام گفت: خیره انشاءالله. گفت: انشاءالله.

مکثی کرد و ادامه داد: با پیشنهاد ما و تأیید مستقیم فرمانده لشکر، شما از این به بعد فرمانده گردان عبدالله هستید. یکی دیگرشان گفت: حکم فرماندهی هم آماده است.

خیره عبدالحسین شدم. به خلاف انتظارم، هیچ اثری از خوشحالی توی چهره‌اش پیدا نبود. برگه حکم فرماندهی را به طرفش دراز کردند، نگرفت! گفت: فرماندهی گروهانش هم از سر من زیاده، چه برسه به فرماندهی گردان!

گفتند: این حرفا چیه می‌زنی حاجی؟! ناراحت و دمغ گفت: مگر امام نهم ما چقدر عمرکردن؟ همه ساکت بودند. انگار هیچ‌کس منظورش را نگرفت. ادامه داد: حضرت توی سن جوانی شهید شدن، حالا من با این سن چهل و دو سال، تازه بیام فرمانده گردان بشم؟ گفتند: به هر حال، این حکم از طرف بالا ابلاغ شده و شما هم موظف به قبول کردنش هستید.

از جایش ‌بلند شد، با لحن گلایه‌داری گفت: نه باباجان! دور ما رو خط بکشید، این چیزها، هم ظرفیت می‌خواد، هم لیاقت که من ندارم و از جلسه زد بیرون.

آن روز، هر چه به‌اش گفتیم و گفتند که مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند، فایده‌ای نداشت که‌ نداشت. روز بعد ولی، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ صبح زود ‌رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود: چیزی رو که دیروز گفتید، قبول می‌کنم.

کسی، دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کرد که او این کار را قبول کند. شاید برای همین، فرمانده پرسیده بود چی رو؟ عبدالحسین ‌گفته بود: مسئولیت گردان عبدالله رو ... . جلو نگاه‌های تعجب‌زده دیگران، عبدالحسین به عنوان فرمانده همان گردان معرفی شد.

حدس می‌زدیم باید سرّی توی کارش باشد، وگرنه او به این سادگی زیر بار نمی‌رفت. بالاخره هم یک روز توی مسجد بعد از اصرار زیاد ما، پرده از رازش برداشت و گفت: همان شب خواب دیدم خدمت آقا امام زمان(سلام‌الله علیه) رسیدم. حضرت خیلی لطف کردند و فرمایشاتی داشتن؛ بعد دستی به سرم کشیدند و با آن جمال ملکوتی‌شان، و با لحنی که هوش و دل آدم را می‌برد، فرمودند: شما می‌توانی فرمانده تیپ هم بشوی.

خدا‌‌ رحمتش کند. همین اطاعت محضش هم بود که آن عجایب و شگفتی‌ها را در زندگی او رقم زد. یادم هست که آخر وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: اگر مقامی هم قبول کردم، به خاطر این بود که گفتند: واجب شرعی است؛ وگرنه، فرماندهی برای من لطفی نداشت.

راوی: ابوالحسن برونسی برادر شهید


:: موضوعات مرتبط: شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , فرمانده , ایران , برونسی ,
:: بازدید از این مطلب : 484
|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 3 مهر 1391

 نفوذ به باغ عراقی‌ها و بردن بلندگوی پرسر و صدای عراق

 

یک روز فرمانده ما را فرا خواند و گفت: یک ماموریت ویژه برای شما دارم، شما باید بروید درباغی که میان ما و عراقیها قرار داشت و بلندگو عراقی را که آسایش از ما گرفته از بین ببرید. دونفری نگاهی به همدیگر انداختیم و سپس رو به فرمانده لبخند زدیم و گفتیم چشم فرمانده.

نزدیک غروب به طرف باغ حرکت کردیم، وارد باغ شدیم به طرف بلند گو رفتیم و آنرا بیرون کشیدیم و با خود آوردیم و در حالیکه گاه‌گاهی گلوله ای سینه آسمان را می شکافت  با سرعت به طرف نیروهای خود حرکت کردیم و مستقیم به طرف سنگر فرمانده رفتیم.

 


:: موضوعات مرتبط: شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , جانباز , تخریب ,
:: بازدید از این مطلب : 458
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 3 مهر 1391

 

خودمانیم راست می گوییم : " که خودم در شلمچه جا مانده ام " 

اگر خودمان بودیم می گذاشتیم خون شهیدی که بر زمین ریخت زیر پای اوباش ها لگد مال شود 

اگر خودمان بودیم چادر فروشی ها خلوت و بوتیک های بالا شهر شلوغ بود ؟؟؟

اکر خودمان بودیم جشنواره های هنری مان محرم و نا محرم داشت 

اگر خودمان بودیم لا اقل در مجلس بزرگداشت یاد شهدا بی حجاب نمی دیدیم 

اینجا ایران است!

مجلس گرامیداشت خون شهدا!


:: موضوعات مرتبط: شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , تخریب , ایران ,
:: بازدید از این مطلب : 649
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : رضا خدری
دو شنبه 3 مهر 1391

 اگر آدم پاهایش سالم هم باشند و بخواهند دم به ساعت از این تپه‌ ماهورها پایین بالا برود، پاهایش درد می‌گیرد؛ ما هم آدمیم؛ با این پای مصنوعی کم مشکل نداریم؛ تازه همین پای مصنوعی جای سالم ندارد و حسابی چسب دوقلو خورده.

 به گزارش فارس، شهید تفحص «علی محمودوند» به سال 1343 در تهران به دنیا آمد. علی، تابستان سال 1361 همزمان با شروع عملیات «رمضان» در 17 سالگی به جبهه رفت و کارش را در گردان تخریب لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) آغاز کرد؛ در عملیات «والفجر مقدماتی» همراه گردان حنظله به منطقه فکه رفت و از ناحیه دست مجروح شد.

او مجروحیت دیگرش در عملیات «والفجر 8» را این گونه بیان می‌کند: «سال 64، در عملیات والفجر 8، داشتم در حاشیه جاده «فاو ـ ام‌القصر» کار می‌کردم؛ حدود 700 ـ 800 مین خنثی کرده بودم؛ چاشنی‌های آنها را هم ریخته بودم توی یک لنگه جوراب و دستم بود؛ آمدم بروم سر وقت یک سری مین والمر، که بی هوا پایم رفت روی مین. بچه‌ها خیال کردند کنارم خمپاره منفجر شده؛ چون با انفجار مین، 800 چاشنی هم منفجر شدند و پایم را آش و لاش کردند!».

 علی در سال 1367 ازدواج می‌کند و خداوند یک فرزند پسر و یک دختر به او می‌بخشد؛ اما دلخوشی علی، همان مقتل همرزمانش است؛ همرزمانی که جامانده بودند در فکه.

  او حتی با پای مصنوعی‌اش روزی 14 ـ 15 ساعت را در ارتفاعات 143 فکه کار می‌کرد؛ در این باره می‌گوید: «اگر آدم پاهایش سالم هم باشند و بخواهند دم به ساعت از این تپه‌ ماهورها پایین بالا برود، پاهایش خسته می‌شود و درد می‌گیرد؛ ما هم آدمیم؛ با این پای مصنوعی کم مشکل نداریم؛ تازه همین پای مصنوعی جای سالم ندارد و درست و حسابی چسب دوقلو خورده...

 پارسال [سال 1372] پای مصنوعی اولی‌ام حین کار شکست؛ مدتی به ضرب چسب دوقلو آن را با خودم این ور و آن ور می‌کشاندم تا اینکه بالاخره درب و داغان شد.

رفتم تهران یکی دیگر گرفتم؛ این دومی هم بعد از مدتی به سرنوشت رفیق اولش مبتلا شد؛ منتهی چون دیگر تهیه پروتز برایم مشکل بود، به ناچار مدتی خانه‌نشین شدم. بالاخره با مساعدت سردار عزیزمان حاج آقا باقرزاده پای مصنوعی دیگری از طریق بازار آزاد گرفتیم و با همان هم آمدیم اینجا».

  این فرمانده گروه تفحص لشکر27 محمدرسول‌الله (ص) سرانجام در 22 بهمن 1379 در منطقه فکه بر اثر انفجار مین به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 27 بهشت‌ زهرا(س) آرام گرفت.

  


:: موضوعات مرتبط: شهید , ,
:: برچسب‌ها: شهید , جانباز , تخریب ,
:: بازدید از این مطلب : 620
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ من خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان بوشهری غریب و آدرس bushehry.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.